تبليغاتX
بدو بدو... نبيني نصف عمرت بر فناست !!


بدو بدو... نبيني نصف عمرت بر فناست !!

ستاره عوض ميشه !!

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388| ساعت 19:56| توسط ستاره| |

نام : کمال

کلاس : دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم  .از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم .مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود .دايی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود..خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388| ساعت 0:56| توسط ستاره| |

دوستت دارم خواهر

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388| ساعت 0:29| توسط ستاره| |

چند هفته پیش بود که دیدمش. پشت پنجره ی اتاقش وایساده بود.صورتشو نمیدیدم .ولی نمیدونم چرا یهو دلم لرزید .چند دقیقه ای مات و مبهوت بهش نگاه میکردم تا اینکه به خودم اومدم و از جلوی پنجره اومدم کنار.بازم داشتم سوسه میشدم که برم و از پشت پنجره دزدکی بهش نگاه کنم.

تموم فکر و ذکرم این بود که بفهمم اون کیه ؟ اسمش قشنگش چیه ؟ ولی بازم خودمو کنترل کردم و نرفتم پشت پنجره .

چند هفته گذشت ... ولی من حتی جرئت نداشتم پنجره ی اتاقمو باز کنم.میترسیدم پشت پنجره نباشه و دلم بشکنه .میترسیدم چیزایی ببینم که از زندگیم سیر بشم ... .

امشب چشام گریونه... میدونی چرا ؟؟

چون دیگه نمیتونستم طاقت بیارم .تصمیم گرفته بودم اگه بازم پشت پنجرش بود برم زیر پنجرش و باهاش حرف بزنم.

با هزار امید و آرزو بالاخره پنجره ی اتاقمو باز کردم.خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم جلوی پنجره ست.نزدیک بود از خوشحالی سکته کنم .ولی بازم نمیتونستم صورتشو ببینم ....

بالاخره از خونه بیرون اومدم ... قلبم داشت از سینه میزد بیرون ... آروم آروم رفتم تا زیر پنجره ی اتاقش ....

اما ........

اما انگار همه ی دنیا رو سرم خراب شد ......

اونی که چند هفته فکرمو به خودش مشغول کرده بود ......... اونی که از ته قلبم عاشقش شده بودم ............ فقط یه تلف چایی بود .....

برگی از خاطرات یه مورچه!!!!

 

 

پ.ن. چیه ؟؟؟ چرا اینجوری نیگا میکنی ؟!؟! مگه من عاشق تلف چایی شدم که اینجوری نیگا میکنی؟؟ تو خودت رفتی سر کار به من چه؟!؟!؟!

بابا من که گفتم این وصله های ناجور به ما نمیچسبه !!!!!!! نگفتم؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388| ساعت 22:1| توسط ستاره| |

یارو رو به دوستش می کنه  و می گه :

- عجیبه ؟

- چی عجیبه ؟

-  استادیوم به این بزرگی .

- خب ؟

-صد هزار تماشاگر .

- خب چی ؟

- بیست و دو تا بازیکن .

- خب بعد ؟

- سه تا داور !

- خب منظور؟

- اونوقت یه گنجشک بیاد و رو شونه من فضله بذاره ؟!؟!؟!؟!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388| ساعت 6:39| توسط ستاره| |

سلام

خوبین؟؟

منم بد نیستم

امشب داشتم فیلم رویای خیس رو میدیدم ...

میدونم مال چند سال پیشه منم خیلی وقت بود میخواستم این فیلمو بیبینم ولی نشد تا حالا

 

میگما حیف شد پسره مرد .نه؟!؟!؟!؟

اگه دختره میمرد بیشتر حال میداد

البته من همچین هم طرفدار پسرا نیستما  آخه پسره خیلی گاگول بود دلم واسش سوخت

 

اینو میخواستم بگم

تو وقتی این فیلمو دیدی چه حسی بهت دست داد؟؟؟   بگو میخوام منم بدونم  

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388| ساعت 1:40| توسط ستاره| |

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388| ساعت 21:25| توسط ستاره| |

امشب از اون شباييه كه تو خيالم يكي از بهترين شباي زندگيم تصورش ميكردم .

ميخواستم يكي از دوستامو غافلگير و خوشحال كنم.

اما نه تنها اون خوشحال نشد،همه ي اون شوق و ذوقي رو هم كه داشتم به گريه تبديل كرد .

خيلي نامردي

هيچ وقت نميبخشمت

كار امشبتو هم هيچ وقت فراموش نميكنم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388| ساعت 23:21| توسط ستاره| |

 سلام

اسم دلنوازان اومد گفتم آهنگشو بذارم واسه دانلود که بگوشین و حال کنین!!!!!!!

آهنگ خدایا با ۳ کیفیت

mp3 320

mp3 256

mp3 128

ogg

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388| ساعت 2:18| توسط ستاره| |

سلااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم  

حالا این داستانو بخونین .بقیه شو بعدا میگم

 

 یك روز كارمند پستی كه به نامه‌هایی كه آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌كرد، متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد.

 دیروز یك نفر كیف مرا كه صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می‌كردم.

 یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم.

هیچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من كمك كن.

كارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند.

 در پایان 96 دلار جمع شد كه آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند.

 عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینكه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود؛

نامه ای به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم.

 من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند

 

راستی شبا دلنوازانو میبینین ؟؟؟

نمیبینین؟!؟!؟؟!

نصف عمرتون بر فناست !!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388| ساعت 14:12| توسط ستاره| |

سلاااااااااااااام

خوبین ؟؟؟

این دفعه یه چند تایی جوک گذاشتم .چطوره ؟؟؟

به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, ماه رمضان تا پایان مهرماه تمدید گردید

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عیدفطر مبارک ( رصدخانه ی اردبیل )

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به ترکه میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم.خودم فردا بهش زنگ میزنم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کجایی؟؟ همه دارن رو پشت بوم دنبالت میگردن

آخه ماه من میخوان ببینن فراد عیده یا نه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یارو! ماه رمضون ميره خونه دوستش مي خوابه


دوستش بهش ميگه سحر صدات كنم؟؟


یارو! مي گه نه همون غضنفر صدام كني بهتره

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

تو ماه رمضون ق.زوی/نیه یه بچه خوشگل گذاشته بوده جلو دوچرخش داشته خوش و خندان میرفته. رفیقش بهش میگه: اصغر! بالام جان بیخیال، ماه رمضونه!ق.زوی/نیه میگه: خودم میدونم بالام جان! منم اینو برا افطار میبرم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شب عید فطر حاجی میره رو پشتبام که ماه رو ببینه شلوارش پاره بوده از پایین داد می زنند حاجی ما دیدیم میگه هر کی دیده بخوره ما که هنوز ندییدم


نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388| ساعت 13:1| توسط ستاره| |

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388| ساعت 12:21| توسط ستاره| |

قسمت نشد ببينمت ،خدانگهداري كنم

فرصت نشد بمونم و از تو نگهداري كنم

گفتم اگه ببينمت ،دل كندنت سخته برام

اگه يه وقت بگي نرو،رفتن پر از درده برام

گفتم صداتو نشنوم،نديده از پيشت برم

پشت سرم زاري نكن ،چيكار كنم،مسافرم؟

من ميرم،ولي باز تو بدون هميشه

ياد تو، از خاطر من فراموش نميشه

گل من ،خوب ميدوني بي تو تك و تنهام ،عزيزم

اگه تو نباشي ،ميميرم

نامه رو تا تهش بخون ،گريه نكن،طاقت بيار

نامه رو خط خطي نكن،دو جمله رو هم دووم بيار

باور نكن يه بي وفام ،نامه ميذارم و ميرم

نه،قسمت زندگيم اينه ،به كي بگم مسافرم؟

سهم من از تو دوريه ،تو لحظه هاي بي كسي

قشنگيه قسمت ماست،كه ما به هم نميرسيم

من ميرم،ولي باز تو بدون هميشه

ياد تو،از خاطر من فراموش نميشه

گل من،خوب ميدوني بي تو تك و تنهام،عزيزم

اگه تو نباشي،ميميرم

 

ديگه تموم شد فرصتم،خاطره هام پيشت باشه. تموم خاطرات خوش.

خدانگهدارت باشه

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388| ساعت 21:20| توسط ستاره| |

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت
 
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388| ساعت 22:23| توسط ستاره| |

 

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین وبزرگترین عددیه که میشناسم ...

 دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ...

تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ...

 پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388| ساعت 22:4| توسط ستاره| |

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388| ساعت 18:20| توسط ستاره| |

سلااااااااااااام

چطورین ؟؟؟؟؟؟؟  خوبین ؟؟؟؟؟

 ای منم بد نیستم . از احوال پرسی شما

امروز  ۲۸ اردیبهشته . دو روز پیش هم ۲۶ام بود

دارم غیب میگم

منظورم اینه که :

بابا ۲ روز پیش ...

.

.

.

.

بگم ؟؟؟

.

.

.

.

باشه

.

.

.

.

با اجازه ی بزرگترا

.

.

.

.

.

چیه ؟؟

.

.

.

فکر کردی میخوام عروس شم ؟؟؟؟؟؟

.

.

.

نه بابا !!

میخوام ادامه تحصیل بدم

.

.

البته هر کی بخواد بیاد جلو واسه امر خیر ...

.

.

.

.

ای بابا .نمیذارین که آدم حرفشو بزنه

میخواستم بگم

 تولد ۲روز پیشم مبارک 

 

.

.

پس کادوهاتون کوووووووووووووووو ؟؟؟؟؟؟

 

حالا که اینجور شد بهتون کیک نمیدم  

.

.

.

باشه . فقط به خاطر گل روی جوجه میبخشمتون

.

.

.

آخه جوجه یه قول کوچولو بهم داده

 

خب دیگه

فعلا بای

نظر هم بدین

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388| ساعت 19:7| توسط ستاره| |

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 سالهاي خيلي زيادي گذشت .

 به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم .................

 با خودم فکر مي کردم و گريه !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388| ساعت 17:54| توسط ستاره| |

همه ما میدونیم علائم راهنمایی و رانندگانی علائمی بین المللی هستند و از آمریکا گرفته تا ته قبائل آفریقا ، این علائم یه معنی مشترک میدهند. اما همه ما یه چیز دیگه هم میدونیم و اون هم اینکه این علائم شامل ایران نمیشه و علائم راهنمایی و رانندگی برای ما یه معنی خاص دیگه ای میده. امروز تصمیم داریم این علائم رو بررسی کنیم تا از این به بعد با خیال راحت تری به رانندگی در خیابان های کشورمون بپردازید :

1- چراغ راهنمایی و رانندگی در سایر نقاط دنیا : چراغ سبز: حق تقدم با شماست حرکت کنید چراغ زرد:احتیاط کنید. سریعتر از چهار راه خارج شوید چراغ قرمز:

ایست در ایران: چراغ سبز: ببین داداش تو که از چهار راه رد میشی.پس تا میتونی آروم تر حرکت کن که اون عقبیا بمونن پشت چراغ قرمز تا حالشون گرفته شه! چراغ زرد: اهوی اسکول پاتو بذار رو گاز! نکنه میخوای کلی پشت چراغ علاف شی؟بدو دیگه!سریعتر گازشو بگیر و برو، بزغاله!!! چراغ قرمز: حق تقدم عبور با شماست!

2- چراغ راهنمای ماشین: در سایر نقاط دنیا: یعنی ماشینی که پارک کرده است یا در لاین بغلی شماست قصد تعویض لاین خود را دارد سرعت خود را کم کنید و به او اجازه بدهید تا لاین خود را عوض کند

در ایران: اوهوی گوسفند!مگه نمیبینی میخواد بپیچه جولوت؟اون گاز لامسبو فشار بده و نذار بیاد جلو راهتو بگیره.از حق خودت دفاع کن بدبخت!!!

3-گذرگاه عابر پیاده در سایر نقاط دنیا : یعنی عابران میتوانند با خیال راحت و به دور از هرگونه خطر از محلی که این تابلونصب شده است عبور کنند و خود را به پیاده رو طرف دیگر خیابان برسانند. درجایی که این تابلو نصب شده است حق تقدم با عابر پیاده است.

در ایران : رانندگان محترم اگر به هر کدام از اهداف متحرکی که مشاهده میکنید تصادم نمایید به مرحله بعد صعود میکنید و در صورتی که وی را به صورت فجیعی له نمایید امتیاز ویژه نیز دریافت خواهید کرد.

4-محل عبور اطفال: در سایر نقاط دنیا: یعنی نزدیک مدرسه یا زمین بازی بچه ها هستید و ممکن است کودکان از آنجا عبور کنند. رانندگان با دیدن با دیدن این تابلو باید سرعت خود راکم کنند وبا احتیاط به حرکت خود ادامه دهند.

در ایران: رانندگان محترم.مانند مورد بالا باید باید اهداف متحرک را نشانه بگیرید.فقط فرق این اهداف با مورد قبلی این است که اینها کمی سایزشان کوچکتر است و به طبع امتیاز کمتری نصیب شما میشود!

5-عبور ممنوع: در سایر نقاط دنیا: این تابلو به رانندگان وسایل نقلیه موتوری اعلام می کند از جهتی که تابلو نشان می دهد عبور نکنند و تنها عابرین پیاده اجازه دارند که در این جهت رفت و آمد کنند.

ایران: الاغ! مگه نمی بینی اگه از اینجا بری راهت کلی نزدیکتر میشه؟!پس همین راهو برو!

6-ایستگاه اوتوبوس در سایر نقاط دنیا: این تابلو در جایی نصب می شود که اتوبوسها برای سوار و پیاده کردن مسافرها توقف می کنند .

در ایران: پارکینگ!!!

7-حداکثر سرعت مجاز 70 کیلومتر بر ساعت سایر نقاط دنیا: در صورتی که با سرعتی بیش از 70 کیلومتر در ساعت برانید علاوه بر اینکه جان خود و سایرین را به خطر انداخته اید ،تخلف کرده اید و مشمول جریمه می شوید.زیرا در این مسیر حداکثر سرعت 70 کیلومتر در ساعت است.

ایران: کاری به تابلو نداشته باش.واسه قشنگیه! اگه زیر 110 تا بری اینقدی واست چراغ و بوق میزنند تا خودت شرمنده شی!پس مثل یچه آدم پدال گازو ته ته فشار بده.

8-بوق زدن ممنوع سایر نقاط دنیا: در این محل بوق زدن ممنوع است

در ایران: بوق بوق بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388| ساعت 17:46| توسط ستاره| |

عیده یه هفته پیشتون مبارک

ای بابا خجالت نمیکشین نظر نمیذارین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ميشه يه جور ديگه هم زندگي كرد....

ميشه تا آخر عمر تنهاي تنها زندگي كرد...

فرض كرد خدايي هست....

خدايي كه فقط و فقط مال خودمه....

سلام خدا....

مهم نيست چي هستي ...

مهم نيست كي هستي ...

فقط اين مهمه كه من مال تو ، تو هم مال من...

فقط و فقط...

روزا كه چشم باز كنم به اميد ديدن تو همه جا رو دنبالت بگردم...

بازم مهم نيست پيدات كنم يا نه....

چون ميدونم حتي اگه پيدات نكنم ؛

اين مهمه كه من مال توام ، تو هم مال من...

فقط و فقط...

شب هم كه ميخوابم تو پيشمي ....

پشت پلكهاي چشمم....

چشمام رو كه ببندم تو رو ميبينم....

تا فردا صبح....

باز فردا دنبال تو....

اصلا مهم نيست هستي يا نيستي ....

مهم اينه كه سرگرم و اميدوار حداقل پيدا كردن تو هستم...

فقط اين مهمه كه من توي تنهايي فيزيكي خودم تو رو دارم....

من و تو فقط و فقط....

شايد وقتي مُردم اون ور آب هم هيچي نباشه...

شايد هم باشه...

خوبيش اينه كه اگه شايد اون ور تويي بود....

ديگه حداقل اونجا تنها نيستم....

پيش خودتم...

اين بار جدي جدي...

من و تو فقط و فقط.....

اينم يه جور سرگرميه ....

ديگه حداقل اميدوار هيچي نيستم....

پس گلايه هام هم تموم ميشه....

ديگه به هيچكي هم احتياجي نيست!...!

اينجوري خوبه خدا؟!

 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388| ساعت 12:11| توسط ستاره| |

سلاااااااااام

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

من یه مدتیه که کامپیوترم خراب شده   الانم اومدم کافی نت

 

راستی شما چرا نظر نمیذارین ؟؟

تا بعععععععد بای

دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387| ساعت 12:42| توسط ستاره| |

 

 دوباره سلاااااااااااااااااام

یه چند تا عکس پیدا کردم که دلم نیومد نذارمشون تو وبلاگم .

ببینید و حال کنید . من که کیف کردم  

نظر هم بدید

پشت صحنه تله فیلم پسرها سرباز به دنیا نمی آیند

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387| ساعت 17:56| توسط ستاره| |

 

به نام آنكه تنهايى از اوست

 روزها پشت سر هم ميگذره و من هنوز تو شوك رفتن تؤام . نمىدونم واسه چى رفتى ، شايد از محبت برات كم گذاشتم ، شايدم ... باورم نمىشه كه تموم اون روزاى آبى تموم شده باشه و جاى اون رو شب هاى تاريك و بدون ستاره گرفته باشه . دلم براى اون روزا پر مىكشه ، ولى حيف كه تموم شد. حيف كه تو رفتى .حيف كه من لياقت داشتن تورو نداشتم . حيف از اون روزا كه تموم شد . حيف از من ، حيف از تو ، حيف از عمر من و تو كه ساده به پاى اين عشق تباه شد .

SogAnd

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387| ساعت 19:34| توسط ستاره| |

 

قابل توجه مامان باباى خودم !!!!!!!!!!!!!!! البته اگه كنكور قبول نشدم !!!!!!!!!!!!!!!!! اين نشونه ى اينه كه من خيلي نرمالم 

اگر داوطلبی در کنکور پذیرفته نشد ، هیچ تقصیری متوجه او نیست چرا که سال فقط 365 روز دارد در حالیکه . . .

1 – در سال ، 52 جمعه داریم و میدانید جمعه ها فقط برای استراحت است. به این ترتیب 313 روز می ماند.

 2 – حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر ، باقی می ماند.

 3 – در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی می ماند.

 4 – اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود. پس 126 روز باقی می ماند.

5 – طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه ، نهار و شام لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز دیگر باقیست.6

 – یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است. چرا که انسان موجودی است اجتماعی ، و این خود 15 روز از کل سال است. بنابراین 81 روز از سال باقی می ماند.7

 – روزهای امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص میدهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان ، 36 روز دیگر باقی می ماند.

8 – تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم 30 روز در سال است. مگر میتوان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس 6 روز باقیست.

9 – در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی می ماند.10

 – سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل دو روز از سال را در بر میگیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست.

11 – یک روز باقیمانده همان روز تولد شماست ، چگونه میتوان در آن روز بخصوص درس خواند !!! پس یک داوطلب نرمال (!) نمی تواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387| ساعت 18:2| توسط ستاره| |

 
دانشگاه از دید جوجه ما
شنبه:

همون لحظه که وارد دانشگاه شدم منوجه نگاه سنگينش شدم.
هر جا که مي رفتم اونو مي ديدم. يکبار که از جلوي هم در اومديم نزديک بود به هم بخوريم صداشو نازک کرد و گفت:‍? ببخشيد? من که مي دونستم
منظورش چي بود. تازه ساعت ?:?? هم که داشتم برد را مي خوندم آمد و پشت سرم شروع به خوندن بُرد کرد.
آره دقيقآ مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه. بچه ها مي گفتن اسمش مريمه. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، تصميم گرفتم باهاش ازدواج کنم

يکشنبه:

امروز ساعت ? به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود
و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن. تازه به من گفت:? ببخشيد آفا مي شه شيشه ي پنجرتونو ببندين.
من که مي دونستم منظورش چي بود. اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه.? مثه روز معلوم بود که با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم کنه که بگيرمش.
راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، تصميم گرفتم با نرگسم ازدواج کنم

دوشنبه:

امروز به محض اينکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم.
بعد از کلاس، مينا يکي از هم کلاسيهام جزوه ي منو ازم خواست. من که مي دونم منظورش چي بود.
حتمآ مينا هم علاقه داره با من ازدواج کنه.
راستيتش منم از مينا بدم نمي آد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج کنم

سه شنبه:

امروز روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا.
فقط يکي از من پرسيد:? آقا ببخشيد امور دانشجويي کجاست؟.? من که مي دونم منظورش چيه. ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش آبي رنگ بود احتمالا استقلاليه وقتي جريانو به دوستم گفتم به من گفت:? اي بابا بدبخت منظوري نداشته. ?
ولي من مي دونم رفيقم به ارتباط بالاي من با دخترا حسوديش مي شه. حالا به کوري چشم دوستم
هم هر جور که شده با اين يکي هم ازدواج مي کنم.

چهارشنبه:

امروز وقتب که داشتم وارد سلف مي شدم يه مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه
ما اردو اومدن. يکي از دختراي اردو از من پرسيد:? ببخشيد آفا! دانشگاه پرستاري کجاست؟?
من که مي دونستم منظورش چيه. اما تو کار درستيه خودم موندم که چه طور دختر ساوجي هم منو شناخته
و به من علاقه پيدا کرده. حيف اسمش رو نفهميدم. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون.
تصميم گرفتم هر طور شده پيداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکي گناه داره که از عشق من پير بشه

پنج شنبه:

يکي از دوستاي هم دانشگاهيم به نام احمد منو به تريا دعوت کرد.
من که مي دونستم از اين نوشابه گرفتن منظورش چيه! مي خواد که من بي خيال مينا بشم. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرآ قبول کنم.

جمعه:

امروز صبح در خواب شيريني بودم که داشتم خواب عروسيه بزرگ خودمو مي ديدم.
عجب شکوه و عظمتي بود داشتم انگشتمو تو کاسه ي عسل فرو مي بردم که ... مادرم يهو از خواب بيدارم
کرد و بهم گفت که برم چند تا نون بگيرم. وقتي تو صف نونوايي بودم دخترخانمي ازم پرسيد:
?ببخشيد آقا صف ? تايي ها کدومه؟? من که مي دونم منظورش چي بود اما عمرآ باهاش ازدواج کنم.
راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري که به نونوايي بياد خيلي خوشم نمي آد.

شنبه:

امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بيافتم که مادرم گفت:
? نميخواد دانشگاهبري. امروز جواب نوار مغزت آمادست. برو از بيمارستان بگير.?... وقتي به آزمايشگاه رسيدم
از خانم مسئول آزمايشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت: ?آقا لطفآ چند دقيقه صبر کنيد.?
من که مي دونستم منظورش چيه .... حتما ميذونه ميرم دانشگاه واز من خوشش اومده...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387| ساعت 17:54| توسط ستاره| |

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387| ساعت 18:18| توسط ستاره| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا